تبلیغات
پاچنار - مطالب چنار

پاچنار

ادبی

آی سرو من!
آی گل محمدی...
آی که نشسته بر آستان در
نیامده اردیبهشت...
گلاب می گیری...
آی سرو من آاااااای !
آی سروناز
آی که به پای دوست
بر زمین سخت
الماس می ریزی!
مرا دریاب...
که می ریزم به پایت جان!
مرا دریاب...
عطر تو برد از سرم ایمان!

آه!فریاد!
برس به دادم ای نسیم  نوبهار!!
تو از گل محمدی...
برایم یاد شادمانی ها ارمغان بیار...
برایم از  سرود وی
ندای آسمانی ها
 ارمغان بیار
که میمیرم من اینک 
آه...
نسیمش را
نسیم عطر آگینش را
برای بودن و جاودانی ها
 ارمغان بیار

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردینماه سال 1390 ساعت 06:13 توسط چنار نظرات | |

من اما آنقدر می جنگم تا پیروز شوم...در این میان هر مانعی جلویم باشد از میانش بر خوام داشت...

تو نیز با من باش چرا که به کمکت بیش از هر چیزی احتیاج دارم


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفندماه سال 1389 ساعت 10:46 توسط چنار نظرات | |

سرد بود...برف می بارید...مدت ها بود که دلم برای این هوا تنگ شده بود...من که شال گردن رنگی رنگی ام به گردنم بود و دستهایم را با دستکش پوشانده بودم هنوز می لرزیدم.گویی هوای جنوب نسبت به سرمای کرج ضعیفم کرده بود. شهر اما غرق بود در سکوت، سکوتی که خاص  هوای برفی بود.چرا که مردم در این زمان کمتر بیرون می آمدند و کمتر ماشین می آوردند بیرون.دست فروش ها نیز گاها قید کاسبی اندکشان را می زدند و در خانه می ماندند چرا که مردم کمتر خرید می آمدند، درون خیابان هم جا برای بساط نبود یا برف بود و یا گل کفش عابران.(اصلا این روزها کاسبی کجا بود شهرداری هم که دائم جولان می داد و همه اش باید وسایل را جمع و پهن می کردند) باری بعضی هاشان به زور همسر و یا خواست قلبی خود آمده بودند و با صدای لرزان داد می زدند: سبزی تازه ،شلوار جین بدو حراج عیده... .
من اما غرق تماشای پسرک یکی از دست فروشها بودم که چشمهای عسلی رنگ و پوست قرمزی داشت و با شعف به مشتریان اندک پدرش می نگریست که می خواستند از او خرید کنند.مادرم تماس گرفت:


-الو...سلام مامان...چیه؟!!!
-...
-سر فلکه
-...
-کی؟!!!
-...
-همه شون اومدن؟
-...
-مهسا؟!!!
-...
-چی؟میوه ؟خربزه خوبه؟آآلبالو...
-...
-چی بگیرم؟!
-...
-باشه.از کجا بگیرم مامان؟
-...
-آره خوبم باشه ...

 

مادرم که تلفن را قطع کرد انگار لایه ی محوی جلوی چشمهایم را گرفته بود.مسخ شده بودم. آنچه پیش امده بود
را نمی توانستم باور کنم وقتی چند مغازه ای از میوه فروشی رد شده بودم یادم افتاد که باید میوه می گرفتم.با فروشنده که صحبت می کنم چند دقیقه ای به او زل میزنم و او پوسخند زنان میگوید:
-چیه داداش کشتی هات غرق شده؟؟!
  از این مغازه به آن مغازه رفتن خریدم را کمی طولانی می کند.به سرعت به سمت خانه میروم
دلهره و استرس چنگ می زند به قفسه ی سینه ام. حال می فهمم یقه ی بلوزم(آنطور که خواهرم می گفت) واقعا تنگ است.دم در می ایستم...به این فکر می کنم که قبل از رفتن به خانه یک آینه از کجا پیدا کنم...بی فایده است سعی می کنم با نگاه به شیشه ی دودی رنگ درب ورودی مو هایم را کمی مرتب کنم.یاد یکی دو ساعت پیش می افتم که درون آینه ی توی دست شویی سرتا پای خود را ورانداز کردم.یک جوش بزرگ روی گونه ام خود نمایی می کرد.موهایم نیز همان مدل ساده ی همیشگی را داشت...صورتم  نیز احتمالا کمی از سرما سرخ شده بود.کاش کمی بیشتر عطر زده بودم...
دلم را می زنم به دریا میروم...
کلید نمی اندازم زنگ می زنم که آمادگی دیدن مرا داشته باشند.احتمالا زنگ که می زنم مادرم می گوید: پسرمه...
مادر در را باز می کند داخل خانه را نگاه می کنم خالی ست نه مهمانی نه ...
-پس کوشن مامان؟!!!
-هیچی بابا اصلا نیومدن تو.مهدی خان با خانومش یه لحظه اومد دم در به بابات تسلیت گفتن و رفتن
-یعنی چی؟!!
آری رفته بودند اصلا او با آنها نبود...آنطور که مادرم پشت تلفن گفته بود نبود:

-الو...سلام مامان...چیه؟!!!
-کجایی مادر؟
-سر فلکه
 -باشه میگم مادر آقا مهدی بهرامی با خونوادش دارن میان
 -کی؟!!!
-مهدی خان دیگه...
 -همه شون اومدن؟
-آره دیگه مگه چن نفرن خودشو زنشو و مهسا.
-مهسا؟!!!
 -آره دیگه مهسا دخترش.یه ذره میوه باید بگیری
-چی؟میوه ؟خربزه خوبه؟آآلبالو...
-خربزه کجا بود این وقت سال؟
-چی بگیرم؟!
 -موز بگیر با پرتقال سیب هم داریم
 -باشه.از کجا بگیرم مامان؟
 -وا حالت خوبه مادر؟! این همه میوه فروش...
-آره خوبم باشه ...
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمنماه سال 1389 ساعت 03:56 توسط چنار نظرات | |

گمشو لعنتی...

برو با همونهایی که فکر می کنی به دردت میخورن...

این را گفتم و آتش زدم به عکسهایت و به خاطرات ات:چه تلخ چه شیرین...چه خوب و چه بد

حال اسلحه ام را بر میدارم و در حالی که بارانی مشکی ام پشت سرم در باد موج می زند از پشت عینک دودی گران قیمتم بدون اینکه پلک بزنم خیره میشوم به  تو  که صاف رو به رویم ایستاده ای و گلوله بارانت می کنم...

آری خاکت می کنم  حتی صدای نوار قرانی که از دور می آید نیز گواهی است بر این که تو  مرده ای...کاش یادم بماند...

تو اما هیچ باکت نیست...هنوز راحت می خندی به خیانتهایی که کردی و به من و اشکهای بی دریغ ام که در راه،آنگاه که می رفتی به پایت ریختم و فریاد زدم که نه...نرو... اما نگاه هم نکردی و رفتی و حال هنوز می خندی...

آری بخند...اما خدای من هم کریم است( آنان که اورا میشناسند چنین میگویند)من هم گاهی می خندم... گاهی لب پنجره می نشینم و کبوترها را میبینم که می آیند و از این پنجره به آن پنجره می پرند...

و باز هم تویی که روی رقص کبوتران آواز می خوانی...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دیماه سال 1389 ساعت 20:31 توسط چنار نظرات | |

آی گفتی زمستان! یادش بخیر...

آن وقتهایی که شبها هوا سرخ می شد برف و تعطیلی مدرسه ها و برف بازی را نوید می داد... .شب هی نیم ساعت یکبار می رفتم وپنجره را نگاه می کردم که می آید یا نه؟!!! اگر می آمد آنقدر بود که تعطیلمان کنند یا نه؟

یادش به خیر ... آن روز های سردی که برف می آمد و سرما می آمد میچسبید به پشت پنجره ی اتاق خواهرانم و من این طرف پنجره صورت یک مرد را می کشیدم که لبخند میزد و دستهایش را باز می کرد و پشت سرش دود از دودکش خانه اش بیرون می آمد.  مادرم که خرجی ماهیانه اشته کشیده بود زیر قالی ها را میگشت تا پول هایی را که برای روز مبادا قایم کرده بود بردارد و با آنها چیزی برای شام مان تهیه کند.گاه حتی مقدار پولها  آنقدر بود که می توانستیم غذایی را که دلمان می خواست را طلب کنیم و گاه هم باید به آنچه که بود بسنده می کردیم...

آه...امان از آن روزهایی که من و مادرم می گشتیم و هیچ نبود...نا امیدانه سرم را پائین می انداختم و به مادرم میگفتم حالا چه کار کنیم؟!!!

مادرم اما دستی به موهای لختم می کشید و می گفت هنوز یه چیزی داریم...و میرفت توی اتاق از توی یک کیف مشکی که تویش مدارک و شناسنامه هایمان بود یک دسته کوپن بر می داشت و می آورد.مانتویی بر تن می کرد و دست مرا می گرفت و می رفتیم بیرون.سر خیابان خانه ی مان پیرمرد معمولی بود که نه خیلی مهربان بود و نه خیلی بد اخلاق.کوپن ها را می گرفت و پول می داد...

می رفتیم.مادرم با مهربانی چشمکی به من میزد و میگفت "به خواهرتینا نگی ها"  من هم کمی خجالت زده پاسخ لبخند اش را  با لبخندی از ته دل میدادم و به این فکر می کردم که چه میتوانیم با اندک سرمایه ی مان بخریم...

یادش بخیر روزهایی که می رفتیم توی خیابان های پر از برف غلط می زدیم و سر می خوردیم روی یخها و آدم برفی می ساختیم...گاهی هم خواهر کوچکترم(آن موقع 16-17ساله و من 11-12 سال) را راضی می کردم میرفتیم توی حیاص بازی و بعد که آدم برفی می ساختیم و خواهر بزرگترم را مجبور می کردیم از توی تراس برایمان زغال و هویچ بیاندازد برای چشمها و بینی آدم برفی...

پدر بزرگ مادریم هم در زمستان فوت کرد. او که مرد شهرستانی خوبی بود و همیشه با دیدن ما لبخند به چهره اش می نشست و به کلی گله اش از زمین یخی و هوای برفی و سرد تهران یادش می رفت و شروع می کرد برایمان تعریف کردن از دیار و مادر بزرگ و...

تو را نیز اولین بار و دومین بار در زمستان دیدم...برف می آمد...برف...شمال شرق تهران... مردمی که رد میشدند مردمی بودند از طبقه ی نسبتا مرفه جامعه با طرز لباس پوشیدن خاصی که من می پسندیدم و ماشین های آن چنانی و ...

و تو بودی...آه در میان مردم قدم میزدی و میرفتی و من از ترس پای آمدن نداشتم...برف درشتی می بارید و تو لحظه به لحظخ محو تر می شدی و دورتر... 

 

پی نوشت: متن فوق ادامه داره...


نوشته شده در دوشنبه بیستم دیماه سال 1389 ساعت 22:26 توسط چنار نظرات | |

تو مرده ای...

و برگهایت

نم نمک بروی خلوتی جاده نقش مرگ  می کشند...

و تمام مسیر داستان تلخ تنهایی را

بازگو می کند...

تو مرده ای...

و عصر ها هر چه قدر از پنجره ی خانه

به بیرون نگاه می کنم

تنها سایه ی سنگین عدم

روی باغچه است...

ای کاش خوابم ببرد باز...

و ببینم که مرده ام...

تو مرده ای...


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دیماه سال 1389 ساعت 04:05 توسط چنار نظرات | |

-می روی؟

-آری،مگر خودت نگفتی...

-چرا،اما...لحظه ای صبر کن...

-چرا, پشیمان شدی؟

-نه...نه...آخر می دانی؟!!! اگر می ماندی...خیلی ...حال کم کم بخشی از خاطره های خوبمان نزدمان میماند... 

-باشد...پس بدرود...

-نه صبر کن...

-چرا؟!!

-ذره ای نزدیکتر بیا...خواهش می کنم...

-برای چه؟چه می خواهی؟

-می خواهم برای آخرین بار ببویمت...سر و رویت را... دست توی موهایت کنم...برو... اما قول بده، در آینده اگر زمانی یکدیگر را دیدیم رویت را برنگردانی...

 


نوشته شده در سه شنبه هفتم دیماه سال 1389 ساعت 06:04 توسط چنار نظرات | |

بر لب پنجره دو کبوتر نشسته اند و هی سر اینور و آنور می کنند و از گوشه ی چشم همه ی اطراف را از زیر نظر می گذرانند...

من اما خسته و از هر طرف مانده در حالی که واقعا نمی دانم چکار کنم،آرام میروم روی زانو کنار پنجره مینشینم و طوری که کبوتر ها پی نبرند یا لالقل اگر فهمیدند نترسند،زل می زنم بهشان و غرق می شوم در آن نگاه های نافذشان به بام های خانه های اطراف...

تا شاید راز خوشبختی را به نحوی از ایشان بیاموزم...

کبوتر ها اما تنها سکوت می کنند و زندگی عادی شان را ادامه می دهند...


نوشته شده در یکشنبه پنجم دیماه سال 1389 ساعت 22:48 توسط چنار نظرات | |

آسمو اُوری  گِرِت اُور سیایی

(آسمان ابری گرفت ابر سیاهی)

بالِنه داره میایه کی ده جایی

(پرنده ها دارند میایند  هر کدام از جایی)

بَنِ بالا بَنِ هار کُلِ کُویا

(از بالا و از پایین و تمام کوه ها)

دنگِ بونگِ رَوَنِ زخمی وِریسا

(صدای فریاد رهروان زخمی می آید)

لایه لایه روله لایه

( لالایی لالا کودکم لالا)

رَوَنِ مونگ گیرِسَه شوگار سیایه

(راه ماه بسته و شب چه سیاهه) 

بیه وه میدون مشقی حُونومونم

(شده مثل میدان جنگی خونه مونم)

هی یَکی رَت وا وِلاتی دودِمونم

(یکی یکی رفتند به سوئی دودمونم)

راه دیر پایا پَتی و نِصمه شوگار

(راه دور و پای برهنه و نیمه شب)

بیمه وا کُورپه کم دِوُ جو گرفتار

(با جگرگوشه ام  دلواپسم و گرفتار)

لایه لایه روله لایه روله لایه

(لالایی لالا کودکم لالا)

رَه کَمو دیر و دراز شوگار سیایه

(راهمون دور و دراز و شب سیاهه)

شَل و شَکَت عازیتی غم ده بارِم

( خسته و زار و عزادار و غمی دارم)

کُوهساری سر بَه چَمو بَگوارِم

(ای کوهسار سر فرو آر تا بگذرم)

ای خاکی نه مَنه تئاو نه مَنه طاقت

(ای خاک نه تاب ماندن و نه طاقت رفتن ندارم) 

لش کُورپه کَم بِسّو تو وه امانت

(تن جگرگوشه ام را بستان تو به امانت)

ای برفی دخیلِه تِم زیتِر بَه تِئویا

(ای برف دخیلتم تا زودتر  ذوب شوی)

کُورپه کَم سردِش موئه وه تَکِ تَنیا

(جگرگوشه ام سردش میشه در تنهایی)

روله سیقه تِوُ خالیا گوشه لوئت بام

( فرزندم فدای تبخال های گوشه لبت بشم)

وه سیقه او پرخاشیا وَرِ خآوِت بام

(الهی فدای اون پرخاشگری های موقع خوابت بشم)

چی کِنِم چی نَه کِنِم جام تَنگِلآتَه

(چه بخوام چه نخوام  در تنگنایم)

دوسه کَم دُو کِئُونِ شوگار اَنگِلآته

(دوستم  از هنگامه شب در انتظار یاریست)

رِیت بوئیت بَلکَم که مونگ سر  وِش دِرارَه

(بروید بگوید شاید ماه سر در بیاره)

رُوشنائی بیه وه رش تا بَگوارَه

(روشنایی به راهش بده تا اون بگذره)

 

                                                                  

                                                                         شعر از ایرج رحمانپور


نوشته شده در جمعه نوزدهم آذرماه سال 1389 ساعت 04:56 توسط چنار نظرات | |

کیفر(محمدرضا فتحی)

تسویه حساب(تهمینه میلانی)

دوست دارم بدونم نظرتون راجع به این دو تا فیلم چیه؟


نوشته شده در دوشنبه هشتم آذرماه سال 1389 ساعت 22:28 توسط چنار نظرات | |


نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبانماه سال 1389 ساعت 02:52 توسط چنار نظرات | |

که تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد،

آرزویم اینست


نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهرماه سال 1389 ساعت 19:37 توسط چنار نظرات | |

آهای حفاری!
انگار تو شدی الهام بخش من هرچی تو مینویسی من رو هم تحریک میکنه.
یواش یواش یواش میرم... :
میروم درون شهر
درون شهر خوبمان
که یادهای بسیار داردم
از زمان بچگی
بازی با ستاره ها
دویدن درون باغچه ی خانه ی سپید...
ندای آ...لاله ها
چه خوب بود آن زمان
مادرم جوان
خواهرم
(هم بازی باوفای کودکی)
بچه بود
صدای هردومان
درون کوچه های تنگ
همزمان
همراه با
چرخ دوچرخه مان
...گذشت
گذشت روزگار خوب کودکی...
تو شهر من!
بر تو یادگار روزهای خوب من، درود
که میروم
که خواهرم و مادرم
و ستاره ها
کنار تو
کنون در پناه تو
و  یادواره ات
هر زمان در کنار من
بر تو شهر خوب من،درود





نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریورماه سال 1389 ساعت 19:00 توسط چنار نظرات | |

 آه...
 دلم لک زده برای یه قدم نصفه شبونه لا به لای درختای سبز دانشکده.صدای آهنگو تا آخر زیاد می کنم و سعی کنم هیییییچ صدای دیگه ای تو گوشم نباشه.یواش یواش یوااااش میان قطره قطره اشکهای داغ دل تنگی.من مال اینجا نیستم.من مال یه شهر دیگه ام  یه مردم دیگه یه هوای دیگه .دلم گرفته... . تو کجایی؟لا به لای درختا؟پیش حوض مسجد؟مگه هروقت من اون آهنگ غمگینه رو گوش میدم نمیای جلو چشمامو دائم اینور اونور میری؟کجایی پس؟بیا و منو ببر تو آسمون با کفترا...دور بزنیم
 بیا و منو ببر
 با کفترا دور بزنیم
تو کوچه به گربه های بینوا غذا بدیم
بیا و منو ببر تو آسمون
پیش اون خورشید خانوم
که هر روز پیشش میمونی
پیش اون ستاره هه که باهاش آواز می خونی
بیا و منو ببر به شهرمون
به شهر خوب قصه ها
اونجایی که مادرا
برای ماها ،بچه ها
همیشه تو قصه ها
نقاشیشو تو ذهنمون می کشیدن
خونه ی خاله پیرزن
خونه ی شاه و بی بی
قصه ی دیو و پری
قصه ی خال خالی جون
قصه ی هاجر خانوم
قصه ی دختر شاه پریون
دلم از هوای اینجا خیلی خیلی شاکیه
همه جا پر شده از فقر
از ناراحتی
قصه های اینروزا از بی وفایی حاکیه
مامانا یواشکی چه گریه هایی می کنن
باباها دائم دارن رو سرمون داد میزنن
خواهرا چه بی صدا رو بالشا اشک می ریزن
داداشا(که من باشم)
فقط میخوان زار بزنن
بیا و منو ببر به شهرمون
به شهر خوب قصه ها 
بیا تا با هم بریم
به زمون بچه گیا
بیا و منو ببر از اینجاها...



نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریورماه سال 1389 ساعت 06:20 توسط چنار نظرات | |

به aha( از خودش شنیده ام که aha درست است و  نه آها) به خاطر متن آخری که در وبلاگش نوشته است:

می بینی؟ چقدر زود تمام می شویم؟
من اما بر خلاف تو زندگی متفاوتی داشته ام تو که هر روز و هر لحظه سیگارهایت دود می شدند و خاطره ات می رفت و مثل کنه می چسبید به ریه آن بدبختهایی که  که سراغت را می گرفتند.من اما متفاوت بودم.گاه در دست مادری بودم که بعد از چندین روز که بچه هایش گرسنگی کشیده بودند می خواست غذای مختصری برایشان درست کند.و گاهی هم در دست پیش خدمت یک خانواده ی متمول  بودم  که میخواست برای هریک از اعضای خانواده  یک نوع غذا درست کند . بار دیگر مردی پای منقلی نشسته بود و زغالهایی را نه برای کباب که برای مصرف دیگری به وسیله ی من می گداخت.یکبار در دست دختر جوانی بودم که به خاطر کتکهای بدجوری که از برادرش خورده بود از خانه گریخته بود و توی پارکی نمیدانم به کدام دلیل روی خودش نفت می ریخت.اما تو همیشه از من مهم تر بوده ای.من تنها وسیله ای بودم برای رسیدن به مقصود اما تو خودت یک هدف بوده ای.من تنها دود می شدم و میرفتم توی هوا و می ماند غذایی که با من طبخ شده بود ،سیگاری که به من دود می شد و یا دختری که با من آتش گرفته بود.اما تو می مانی.روی دندانها روی مغز روی حنجره تک تکشان می مانی و سیاه می شوی فرق من با تو این است...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریورماه سال 1389 ساعت 00:15 توسط چنار نظرات | |

Design By : Pichak